![]() |
![]() |
|
| برخیزم تمام کبوترانم را آزاد کنم زیرا نداشتن تنها راه از دست ندادن است |
|
نقشی از دوست نمودند ز هوشش بردند
شد چنان مست از این می که به دوشش بردند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:25 توسط رضاگودرزی |
|
|
میتوان آیا که یکدم ژاله شد بی تکبر همدم آلاله شد
در سکوت سرد سوسن پا نهاد بر سر گلهای گلشن سایه شد میتوان آیا شبی با یاس بود همچو نرگس غرق در احساس بود یا چومریم پاک بود و بی ریا یا شکوفه بر تن گیلاس بود میتوان آیا دمی میخک شویم میهمان آن دل کوچک شویم میتوان بر قامت و رخسار یار لحظه ای همچون گل پیچک شویم ......
قسمتی از شعر دمی با گلها از رضاگودرزی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:24 توسط رضاگودرزی |
|
|
بر خلاف عابدان من دل به دنیا بسته ام
دل بر آن محبوبه پاک و فریبا بسته ام هر چه فردوس خدا دارد ؛؛ برای دیگران! من که بارم را دگر در راه دنیا بسته ام گرچه این دنیا مرا از دست دنیا دور کرد عهد و پیوندی به او در آسمان ها بسته ام در میان مردمان می بینمش با عشق و شور چشم خود بر هر چه جز چشمان دنیا بسته ام
بهار ۸۲ اهواز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:58 توسط رضاگودرزی |
|
|
یکی از ترانه های بسیار زیبای زنده یاد ناصر عبدالهی
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 0:31 توسط رضاگودرزی |
|
|
( مرگ عاشقانه)
در سایه های چشمت راز نگاه من گم دیوانه ام به چشمت٬ رسوا میان مردم پروا نمیکنم من از مرگ عاشقانه تو داس روزگاری ٬ من خوشه های گندم دیشب کنار آتش تا صبح گریه کردم در این میانه شعرم می سوخت جای هیزم فردا نمی پذیرد لبهای نیمه بازم خواهد که باز گیرد ازبوسه ات تـٌــرٌنـُــــم دنیا فدای اشکت٬ امشب بخند با من خالیست بر لبانت ٬ گلبوته تبــــــــــــــــسم
مهر ماه ۱۳۸۰ رضا گودرزی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:31 توسط رضاگودرزی |
|
|
باز هم یک شعر تکراری ازخودم
(اعتراض) یکی پا پیش بگذارد سلام در گلو یخ بسته ام را پاسخی گوید یکی کافیست برخیزد و روی سایه های بکر این شب پای بگذارد نمی خواهد کسی از خود بپرسد این چه غوغایست صدای کوبه های مرد آهنگر در این نیمه شب ابری چه پیغامیست همه در خواب و پوشانده به بیرون قامت هر پنجره هر در فشرده پنبه در گوش از همه غافل و تنها میزند سنگین به روی آهن تفته به زخم کهنه و تازه به روی عقده های رفته تا گریه مرد آهنگر هزاران پتک یکی کافیست بردارد سر از زیر خفای برف و از پستوی این خانه ببیند مرد آهنگر برای دستهای خویش زنجیر می بافد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 18:49 توسط رضاگودرزی |
|
|
محنت ایوب را نیست به من نسبتی
صبرم از او کمتر و دردم از او بیشتر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 20:50 توسط رضاگودرزی |
|
|
بعضی مواقع یک خواب تاثیر زیادی روی انسان میزاره و تا مدتها فکر آدم رو مشغول میکنه این شعر هم یکی از اون دل مشغولی های من بوده (خواب)
زده انگار مرا سيلي هشياري باز ساعتِ زنگي ِِمصلوبِ اتاق باز دزديد ز چشمان ترم خواب ترا خواب يك خنده وصد بوسه داغ خواب چشمان ترا ميديدم حين آتش زدن يك شب سرد گل لبهاي ترا ميچيدم غرقه ء عمق نگاهت بوديم من وباران و دگر غافل از آن كه در اين مستي همرنگ ِجنون ميزند سخت مرا حد ِ زمان ساختيم از پر ِپروانه بهشت ريختيم از دل ِآلاله شراب سوختيم از تب با هم بودن تاختيم بر دل شب همچو شهاب مست بوديم و به دور از مردم من و باران و تو و خلوت و باغ ناگهان باز مرا سيلي زد ساعت زنگي مصلوب اتاق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 0:27 توسط رضاگودرزی |
|
|
حلول ماه رمضان مبارک باد
بس که سبُک می گذرم چون نسیم نیست به گیتی اثر پای من |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:12 توسط رضاگودرزی |
|
|
این شعر تقریبا جدیده حدودا ۳ سال پیش سروده شده
وقتی این شعر را سرودم تقدیمش کردم به یک دوست که من از حال و روزش الهام گرفتم امید وارم هر جای این دنیا باشه خوشیختی رو لمس کنه . چیزی که سالها دنبالش می دوید. دوباره شب رسید و من میان بستری تهی شبی به غم رسیده و به سوی گریه منتهی دوباره شب رسید و من امید را ورق زدم و لخته لخته اشک را به چشم بی رمق زدم همه کنار یار خود بدور از نفاقها من و تو مانده جای خود به رغم اتفاقها من و خیال تو شبی کنار هم به دشتها و گریه آمد و مرا سپرد دست اشکها دوباره شب رسید و من هنوز هم قدم زنان مسیر خانه تو را کشیده ام به آسمان تمام درد زندگی زده به ساقه های من چو بغض مانده در گلو تمام ناله های من من از تو عاشقانه تر به انتظار بسته دل تو از من عارفانه تر حریم دار آب و گِل سکوت میکشد مرا بیا برای من بگو که بغض عاشقانه ام هنوز مانده در گلو ............... شبم بدون تو گذشت نمانده تا سحر رهی شبی به غم رسیده و به سوی گریه منتهی
با عرض پوزش از دوستان چند بیت میانی به دلایل خاص حذف شده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:15 توسط رضاگودرزی |
|
|
تنها تر از آنم که سرودی بسرایم زیبا تر از آنی که به گفتار بیایی دل در گرو چشم تو دارم تو به انکار رسوا تر از آنی که به انکار بر آیی دیریست که در فکر تو مبهوتم و حیران مبهم تر از آنی که به افکار بیایی خواهم که دهم جان به هوا خواهی چشمت شیدا تر از آنی که به اصرار در آیی بی جان تر از آنم که سراغی ز تو گیرم بی غم تر از آنی که به دیدار بیایی ساحل تو چه دانی ز پریشانی دریا غافل تر از آنی که ز اسرار در آیی
شعر تنها از رضا گودرزی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 9:20 توسط رضاگودرزی |
|
|
سلام به دوستان
یه شعر انتقادی تقریبا طنز نوشتم ( فی البداهه) اگر مایل بودید بخونید روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:56 توسط رضاگودرزی |
|
|
( باور )
براین باور دلم مانده که یک شب می رسی از ره ومن در سایه روشنهای چشمانت سلامت را صمیمانه دعا گویم بر این باور دلم مانده که یک شب میرسی همراه باران وبا چشمان خیس شب شوی موزون و من هم تکیه بر دیوار تماشا میکنم رقص تو با آهنگ این باران تو می آیی به ناز آن شب و تردیدی به چشمم نیست که من حتی سر انگشتت به در را میشناسم خوب وآنگاهست که دستانم پر اندوهم چه لیلا وار میلرزند وباور میکنم روزی نگاهم از نگاه تو فرو ریزد نمی دانم که اشکم از سر شوق است یا خلوت یک غم نمی دانم!!! ولی این را یقین دارم که از بطن وجودم دوستت دارم... فروردین81 رضا گودرزی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 مرداد1388ساعت 16:5 توسط رضاگودرزی |
|
|
یکی دیگه از شعرهای قدیمی من البته وقتی میگم قدیمی یعنی بیشتر از ۱۰ سال پیش و مسلما پر از اشکالات شعری و اشتباهات وزنی است به بزرگی خودتون ببخشید
گر تو را نیست گلی پا به گلستان مگــُـــذار دل مستان مَشِکن زلف پریشان مگذار هر که پیمود ره عشق تو باز آید زود اندکی لطف نما و ما پشیمان مگذار دل خود را به کسی ده که خریدار بُــود بوسه بر پیمانه در محفل رندان مگذار به نوایی دل پر آتــــش ما را بـــــــــنواز این من دل شده را بی سر و سامان مگذار زلف یک سو زن و رخ نما که حیران تو ام این مه تابنده را اینگونه پنهان مگذار ای سروش آسمانی پا در این خاک منه تا توانی دل خود در دست انسان مگذار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 14:16 توسط رضاگودرزی |
|
|
مرا برقله فردای خود بنگر
مرا در اوج احساست تماشا کن ویا در عمق افکارت بیاد آور که امشب آسمان دیده ام ابریست من امشب شوق مرموزی به دل دارم میان تنگ راه کوچه قلبم صدای پای مغروری به روی سنگ فرش سینه ام جاریست و میدانم که تنها این تو هستی تک سوار دشت مخملگون رویایم.....................
قسمتی از شعر فردا از رضا گودرزی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 14:12 توسط رضاگودرزی |
|
|
آیینه چه میگوید از این رنگ پریده تصویر من این است که این گونه تکیده؟
ما پوست نیانداخته چون مار به عادت این رنگ رخ از دیدن دلدار پریده ما را در ِ میخانه گرفتند به مستی مستی که روا گشته ز شب تا به سپیده آن میوه ممنوعه که گویند بهانست تقدیر چنین بود نه آن میوه چیده پرواز اگر میکند این مرغ مهاجر گوید که زمستان به سراسیمه رسیده .............. قسمتی از شعر آیینه از رضا گودرزی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 16:19 توسط رضاگودرزی |
|
|
این شعر اولین شعر نو منه
شب...
شب حسرت باریست سرد و خاموش و حجیم به غباری که به این آینه مهمان شده من مینگرم به دل نازک شب به فراوانی باد به خلوصی که میان من وتوست .........می نگرم چه نفسگیر شبیست همچو بغضی که گلو می فشرد آنطرف تر که وزد باد به دامان زمین شمع افسرده خیالیست که جان می سپرد شب بی پایانیست لب فرو بسته از این زمزمه مبهم شب خشک و افسرده چو صحرای جنونم شده لب این سیه فام غمین میگذرد لاله ای لحظه تنهایی خود می شمرد و من اینگونه در این تاریکی زیر لب زمزمه ای خواهم کرد: هرچه باشد این شب دوستش میدارم زیرا که به لب شور و حالیست در این فاصله مبهم شب
اهواز مهر۷۶ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 تیر1388ساعت 12:51 توسط رضاگودرزی |
|
|
سلام به تمامی دوستان
شاید تا بحال انسان بی گناهی را دیده باشید که محکوم میشود و شاید هم افراد زیادی را بشناسید اما من می خواهم در باره یک پرنده بیگناه بنویسم که در عین بیگناهی مجازات شد چند سال پیش کنار خانه ما روی یک بلندی یک جفت لک لک زندگی میکردند یک روز دوستم رفت و یک تخم غاز را با تخم لک لک عوض کرد بعد از مدتی که جوجه ها از تخم بیرون آمدند تعداد زیادی لک لک دور لانه آنها جمع شده بودند لک لک ها فکر کرده بودند که لک لک مادر خیانت کرده برای همین جوجه اش با بقیه جوجه ها فرق داره . خلاصه لک لک مادر و جوجه را کشتند و از بالا به پایین پرت کردند. هنوز بعد از مدتهافکر اون لک لک مادر و بی گناهیش ناراحتم میکنه. واقعا اون چطور میخواست بیگناهیش رو ثابت کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 22:59 توسط رضاگودرزی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 تیر1388ساعت 19:9 توسط رضاگودرزی |
|
|
این هم یک شعر قدیمی قدیمی از خودم
یارب گل ما از ما پنهان نشود روزی پیمانه زمین کوبد پیمان شکند روزی آن شاهد سنگین دل دل بست به ما آسان یارب ز من بی دل حیران نشود روزی در آن خم ابرویش سجاده بگستردیم وین چند نماز ما ایمان نشود روزی در عرصه چشمانش پروانه صفت ماند م شه باز چو من هرگز جولان ندهد روزی یا رب تو اگر دیدی ما مست می نابیم هشیار بگردانم ایمان نرود روزی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 11:33 توسط رضاگودرزی |
|
|
ساعت نزدیک ۲۰/۲بامداده ساعت ۱۴ امتحان آخریه خسته شدم خسته ... خسته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2:21 توسط رضاگودرزی |
|
|
شاید برای من آهنگ شعر خیلی مهم باشه و سعی کردم از آهنگهای خوبی استفاده کنم
البته وزن و قافیه هم برایم مهم است ولی آهنگ مهمتره. این شعر را خودم دوست دارم بخاطر آهنگش و به خاطر حس خاصی که موقع سرودنش داشتم و تقدیمش میکنم به تمام شعر دوستان عزیز
(( اعتراف))
ازدحــــــامی تلخ مانده بر لبم از این سفر پرده هــای تار چشمم گشته از دست تو تر وای آنـروزی که بر گردی کجا پنهان شوم در پـــــــس تردید سردم یا به پشت چشم تر امشب از فردای شیرین با لب تلخم بگو تا بلندای خیالم سبز گردد در سحر روی لبخــــــــند اقاقی زیر چشم خیس یاس مانده ام در انتــــظارت تا زنی دستی به در اعترافی نیست جز اشکی کــه میریزد مدام گر گناهی نیست بگشا بـــند از این بال و پر آیه های یــــــــأس مـــی ریزد به آمالم کنون شاخه های یاس مــی پاشـــــد به دامانم شرر آفتابی نیست روشن در هــــــبوط چشم مــن بازتابی نیست امشب از شهــــــــاب رهـگذر واژه می جوشد برون از کام مرگ زود رس پرده بر میدارد از این روزگار بــــــــی ثمر گرنرقصی سرخ همرنگ شقایق در نســــیم رنجه میگردد خدا از این سکوت مختـــصر
خردادماه82 اهواز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 12:25 توسط رضاگودرزی |
|
|
اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:13 توسط رضاگودرزی |
|
|
چرا اینگونه من افتاده ام در راه
سراسر خسته و مجروح چگونه آمدستم اینچنین اینجا پراز دلتنگی و اندوه کجایم ؟ کیستم ؟ نام و نشانم چیست؟ مرا یارای آوردن به خاطر نیست فراموشی مرا در کام خود برده دگر هر آنچه بودم تا کنون مرده خدایا میشود آیا کسی آید و بر خواند مرا با نام که نامم را بدانم دست کم در این همه ابهام نمی دانم که بودم پیشه ام در چیست؟ نمیدانم سرایم در کجا بوده نشانم چیست؟ نمیدانم که زاهد بوده ام یا عاشقی رنجور فروتن بین مردم یا اندکی مغرور نمی دانم که آزردم دلی را حین خود خواهی و یا در بسته ام روی نگاه سرد و پر آهی خداوندا..... بجز تو هیچ کس را نمی دانم مرا یاری ده و ره ده که غیر از تو نمی خواهم از اکنون من یکی هستم پر از احساس پر از شادابی و یکرنگی و الفت پر از شکر خدا از هستی و خلقت دگر هر آنچه بودم تا کنون مرده از این پس من یکی هستم سراسر عشق سراسر شوق بودن در پناه عشق از اکنون فاش میگویم که پابند کسی باشم نخواهد ریخت بر گونه ای اشکی که من هم باعث باریدنش باشم
قسمتی از شعر فراموشی از رضا گودرزی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 3:8 توسط رضاگودرزی |
|
|
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را (وحشی بافقی)
امتحانم را خراب کردم خراب تر از آن که فکر ش را هم بکنید درس غیر تخصصی . واژه های گنگ فرمولهای خرچنگ قورباغه . یک ذهن مخشوش. انتظار این جور سوال آوردن را نداشتم این چوب سوالات سختیه که خودم یه زمانی برای شاگردام طرح میکردم . یه درس ۳واحدی تصور یک بار دیگه سر این کلاس نشستن برام سخته . کاش این کابوس وحشتناک تمام بشه .دیروز برای اولین بار آرزوی ۱۰ کردم هی..........۱۰ بلاخره تو هم عدد آرمانی من شدی ولی میدانم که تو راهم نمی آورم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 8:52 توسط رضاگودرزی |
|
|
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست اگر حسن جهان دارد حافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:49 توسط رضاگودرزی |
|
|
این شعر را من با الهام از شعر زیبای امام خمینی سرودم
سعی کردم این شعر برخلاف بیشتر شعر هایم عرفانی باشد نمی دانم تا چه حد توانستم به این مهم دست یابم نظر شما دوستان حتما مرا راهنمایی میکند
بار عشق تو به دوش دل آباد کشم نقش زیبای تو بر گستره یاد کشم بوسه بر غنچه زنم عطر به تندیس بهار دست بر زلف پریشان شده باد کشم در سکوتی که جنون گشته هوا خواه خرد از سر شوق تو شیدا شده فریاد کشم سر رسیدست مرا عمر چه باکم باشد که تن خود به در خانه صیاد کشم کارگر گشته مگر تیر غمت بر تن من ؟ که به سختی نفسِ لحظه میعاد کشم من وضو ساخته با اشک که این آب مضاف جوی عشقیست که تا محضر استاد کشم دست بر دامن خورشید شدم از عدمت تا به کی درد غمت بر دل ناشاد کشم آمد آن پیر و بنا گوش من این گفت ز شوق انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 21:27 توسط رضاگودرزی |
|
|
سلام
خواستم مطلب یا شعر جدیدی در وب بنویسم که به دلیل امتحانات انتخابات اشتباهات اتفاقات اتهامات و احوالات که گریبان گیرم شدند
نمی توانم بنویسم انشاالله در فرصت بعدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 12:19 توسط رضاگودرزی |
|
|
از این آرامتر نمیتوانم پای در دنیای خاطراتم بگذارم
که چشمانم بیخبر باشند از این وسوسه خموش . و میبارند در پس هرلحظه تلاقی یاد و عشق چگونه سر بر بالین بگذارم که اشکها هماغوش گونه ام نگردند و تنها بیاسایم در امتداد این روزگار لامتناهی.............. ترانه ای در ادامه همین حس تصدیق میکند حسم را و زمزمه میکند : مینویسم همه با تو نبودن ها را گریه این گریه اگر بگذارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 17:54 توسط رضاگودرزی |
|
|
باز من ماندم یک دیده که بر در مانده شانه ای سرد که در حسرت یک سر مانده تو به شب میرسی و من به سکوتی توام تو به آرامش و من در شب محشر مانده حس تردید من از رفتن و ماندن باقی همچو پروانه که آتش زده بر پر مانده اشکها و میچکد و ثانیه ها در راهند آخر راهست و یا یک شب دیگر مانده رنگ زندان زده بر خانه من تنهایی شب شد و مستم و یک نیمه ساغر مانده قسمتی از شعر تنهایی از رضا گودرزی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 12:8 توسط رضاگودرزی |
|
|
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود . ))))
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دفتر شعری با نام
(( در سایه روشنهای شعر)) |
| پیوندهای روزانه |
|
موضوعات شعر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر هاي شما شعر هاي رضا گودرزي آدرس ما سوالات شما تك بيتهاي زيبا اشعار ماندگار |
| پیوندها |
|
شعر و خاطره (سیما) پرنسس کشکول تنها تر از سکوت زی یعنی زندگی کن مومیایی در شعر golden معاشقه |
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب
دیجیتال کیوان